محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

983

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عقيل بن ابى طالب و نوفل بن حارث و هم پيمانت عتبة بن عمرو را بپرداز . » عباس گفت : « اى پيمبر خداى ، من مسلمان بودم اما قوم مرا به نارضا آوردند . » پيمبر گفت : « خدا اسلام ترا بهتر داند ، اگر آنچه مىگويى راست باشد خدايت پاداش مىدهد اما ظاهر كار تو بر ضد ما بوده است و بايد فديهء خويش را بپردازى . » و چنان بود كه بيست اوقيه طلا از عباس به دست پيمبر افتاده بود . عباس گفت : « اى پيمبر خدا آن را پاى فديهء من محسوب دار . » پيمبر گفت : « نه ، اين چيزى است كه خدا عز و جل به ما داده است . » عباس گفت : « مرا مالى نيست » پيمبر گفت : « مالى كه هنگام برون شدن از مكه به نزد ام الفضل دختر حارث نهادى و هيچكس جز شما نبود و گفتى اگر در اين سفر تلف شدم فلان مقدار از آن فضل باشد و فلان مقدار از آن عبد الله باشد و فلان مقدار از آن قثم باشد و فلان مقدار از آن عبيد الله باشد چه شد ؟ » عباس گفت : « قسم به آنكه ترا به حق فرستاد هيچكس اين را جز من و او نمىدانست و دانستم كه پيمبر خدايى ، آنگاه فديهء خويش و دو برادرزاده و هم پيمان خود را بداد . » گويند : عمرو بن ابى سفيان جزو اسيران بدر بود ، به ابو سفيان گفتند : « فديهء عمرو را بپرداز . » ابو سفيان گفت : « هم خونم برود و هم مالم ، حنظله را كشتند عمرو را نيز به فديه آزاد كنم ، بگذاريد هر چه مىخواهند نگاهش بدارند . » و عمرو همچنان در مدينه محبوس بود . و چنان شد كه سعد بن نعمان بن اكال به قصد عمره رفت ، وى پيرى كهنسال